تبليغاتX
شبستان خیال

شبستان خیال

جایی برای حرف های دلتنگی

وقتی که فیل آدم یاد هندوستان می کند .

می دانی  " فیلش یادهندوستان کرده " یعنی چه ؟ یعنی این که دریک روز اُردی بهشتی دلت بخواهدبه روزگار نوجوانی وجوانیت برگردی وآن روزگاررفته راباهمه ی خوبی هاوبدی هاو سختی هاوراحتی هایش مرورکنی وبه یاد آن روزگاربی خیالی پای پیاده ازوسط کشتزارهای گندم ویونجه زارها دریک عصرگاه بهاری قدم زنان به سوی افق پیش بروی ودنیای خفته دربستر روزگاررابه تماشابنشینی .

فیلش یادهندوستان کرده یعنی که دلت بخواهدیک موسیقی دلخواه راتوی ماشینت ودرمیان کشتزارهای پهناورگوش کنی درحالی که به هرچه سختی وناکامی وناملایمی وناهمواری  درجهان هست دهن کجی کنی وبه هرچیزکه  می بینی بخندی . بخندی به این که بهارشتابان درگذراست . به این که تاچشم برهم زدی نوروزآمدونزدیک به دوماه ازبهارهم گذشت وحالا امروزبیست وپنجم اردیبهشت است وتوهنوز دهانت ازتعجب بازمانده که  سی چهل سال ازعمرت گذشته وتوهیچ چیزازدنیا نفهمیده ای .

" فیلش یاد هندوستان کرده " یعنی خیلی چیزها. یعنی این که دلت بخواهد دلت رابه زیبایی هاپیوند بدهی . با آب وبادوخاک وابروآسمان  ِ آبی دراین نیمه ی اردی بهشت همراه شوی وهم پای باوزش باد درموج خیزسنبله های یک مزرعه ی گندم درحالی که دست برسر خوشه های آن می کشی غرق شوی وبه همه چیزبخندی . به این که قسط وامت عقب افتاده و توازفرط نادانی وناچاری درفکرجورکردن وامی دیگرهستی . به این که خانه ی کوچکت دیگرپاسخگوی نیازهای تو نیست . بخندی به این که گرانی های دوبله وسوبله  ، دیگرکمرت راشکسته وراه چاره را برتو بسته .

فیلت یادهندوستان کرده یعنی این که دلت بخواهدآن قدرسطح نیازها وانتظاراتت را پایین بیاوری که به هیچ چیزدلبسته نشوی ودلت هیچ چیزنخواهد . تنها دوست داشته باشی درطبیعت پرسه بزنی ودر اعماق ِ سکوت ِ دمدمه های غروب ِ یک روزبهاری درخاموشی جهان فروبروی وغواصی کنی واندکی برای خودت باشی. فارغ ازهمه جا . فارغ ازقیل وقال بودن ونبودن ها وداشتن ونداشتن ها . فارغ ازاین که آمدن وماندن ورفتنت درکاروانسرای دنیاهمانند سه نفس یا سه مکث کوتاه تورا درخوداحاطه می کند وسپس می بلعد وهضم می کند وبه حال خود رهایت می سازد .

امروزکه فیلــَـم هوای هندوستان کرده بود درمیانه ی راه ودرکناریک مزرعه ،همان جایی که تک درخت توتی سربردوش آسمان نهاده وترانه ی مستی را درگوش ِ او به نجوا می خواند ،آن حیوان زبان بسته رابه حال خود رها کردم تا دمی درمیان علفزارهابرای خود ،خوش بچرد وآب وعلفی بخورد ومن هم صحنه های دنیا را در این گلستان اردیبهشتی به تماشا بنشینم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:30  توسط علی اصغر حسامی  | 

روزمادرمبارك باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 2:32  توسط علی اصغر حسامی  | 

مـــــــــــــــــــــــــادر



                                 فرشته ی مهر

صبحدم بلبلی به طرف چمن //  با گل خویش قصه ها می گفت

یک زمان شِکوِه ازخزان می کرد //  یک زمان زاری ازصبامی گفت

       غم دیرین خویش را اکنون // دربر یارآشنامی گفت

   مادری نیز بهرکودک خویش // اندرآن حال لای لا می گفت

   تا گـُـلـَـش بیشتر شودخندان // داستان های جان فزا می گفت

   الغرض هریک ازبرای گلی // رمزی ازدفتر بقا می گفت

                  می شنید این سخن فرشته ی عشق

                       در دل خویش مرحبا می گفت

                                      (امیرهوشنگ خسروانی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:41  توسط علی اصغر حسامی  | 

بیچاره پدرم ..............

بیچاره پدرم ،گاهی می شد ماه هاقول خریدن کفش یاشلواریاتوپ واسباب بازی دیگری را به من یاخواهروبرادرم می داد اما از پس انجام قول خودبرنمی آمد .نه این که فراموش کند ویا بخواهد قول بی جابدهد بلکه چون پول نداشت ظاهرا آن رافراموش می کرد ونادیده می گرفت . امامن که فرزنداول خانواده بودم پدرم را به خوبی می شناختم . اوکسی نبود که بخواهد سرخانواده وفرزندانش کلاه بگذارد وآن هارابپیچاند. گاه می شد که دوسه ماه بیکاربود . گاهی هم که توی یک شرکت کارگیرمی آورد تادوسه ماه حقوقش درگرو رئیس رئسای شرکت بود . تازه آن هاقسمتی ازپولی که ازکارخانه می گرفتندتابه عنوان حقوق به کارگران بدهند رابالامی کشیدندوبه آن هانمی دادند .

پدرم آدم صاف وصادق ودرستی بود. اوهمیشه امیدواربود. می گفت اگرماحواسمان راجمع کنیم وخوب کارکنیم وضع اقتصادی کشورمان خوب خواهدشد . هروقت حرف ازانتخابات پیش  می آمدوقراربودنماینده برای مردم شهروشهرستانمان انتخاب کنیم باامیدواری به آینده نگاه می کرد و همه را تشویق به شرکت درانتخابات می نمود . اما این اواخرکه گویی دیگرخسته شده بودو دروغ گویی وعوامفریبی عده ای اورا به ستوه آورده بود باناامیدی به امورنگاه می کرد .

یادم می آیدکه این اواخرگاهی پول خریدن چندقرص نان راهم درخانه نداشتیم . اوکه آدم آبروداری بود دیگردرمانده شده بود.اگرچه بیسوادبوداما خیلی چیزمی فهمید. ازآلودگی های زیست محیطی که سرمنشا آن کارخانه بود، بیکاری واعتیادجوانان،گرانی وازخیلی چیزهادرحدخودش سردرمی آورد ومی فهمید . آخراوهم آدمی بودکه چشم وگوش وفهم وشعورداشت وبین این مردم زندگی می کرد . گاهی درباره ی شیوع بیماری "ام .اس " وبیماری های خاص منطقه وشهرمان حرف می زد.

اوحالاسنش ازمرزپنجاه سال گذشته بودوبه گونه ای بودکه می شد به تجربه هایش تکیه کرد. هوش اجتماعی ودرکش ازمسائل روزبالا بود . ومن به خاطرهمین دانایی اش به اومی بالیدم وحاضرنبودم دانایی اورا با بعضی ازدرس خوانده هاعوض کنم .

حالا که ازعوام فریبی بعضی هادلگیرشده بودابرازناامیدی می کرد . می گفت : یک آدم وقتی که سن وسالی ازاومی گذرددیگرنبایداسیرهیاهو وجنجال دیگران بشود وجریانات جاری درجامعه اورا باخود به همراه ببرد . آدم وقتی پابه سن می گذارد نبایدگول هرکسی رابخورد . گاهی هم آن عوام فریبان رانوکیسه گانی می خواندکه می آیند واحساسات مذهبی مردم رابه سُخره می گیرندوتنهابه فکرپرکردن جیب خودوتضمین آینده ی فرزندان ونوادگان خودهستند . اوکه ازاین آمدن ورفتن هاوعزل ونصب ها دل ِ خوشی نداشت می گفت:اقشارپایین جامعه توی این سروصداها وقیل وقال هاطرفی برنخواهندبست وجای آن هاهمیشه ته صف خواهدبود. یک وکیل مجلس ویک سناتور،اول درفکرتثبیت صندلی خودش است . چنددرصد آن ها مثل مصدق هستندومثل اوفکرمی کنند ؟

آدم به این پروپاقرصی این اواخرگاهی حرف های عجیب وغریبی می زد . احساس می کردم گاهی افسوس گذشته رامی خورد . شایددردلش آرزومی کردای کاش راه درست وصداقت را انتخاب نکرده بود ، ای کاش راه دروغ وفریب ونیرنگ راپیشه ی خودساخته بودتاحالاوضع زندگی اش این گونه نبود . آیا آنانی که باعکس وتبلیغاتِ پرآب ورنگ مردم رامی فریبند می دانند وضع زندگی پدرمن وامثال اوچگونه است ؟ آیاآن هایی که خودرا خیلی موجه جلوه می دهند ودم ازایمان وکاربرای خدامی زنندهیچ وقت کارشان به جایی رسیده است که پولی برای خریدچندقرص نان یا پرداخت بهای یک نوبت ویزیت یک پزشک عمومی درخانه نداشته باشند ؟ آن هایی که دم ازاعتقادبه قیامت وخداوقرآن می زننداما درخلوت آن کاردیگرمی کنند آیابرای این حرف های خودپشیزی ارزش قائل می شوند ؟ یا درخفاوتوی دلشان به ریش این مردم ساده دل می خندند ؟

دیدن چهره ی آفتاب سوخته ی پدرم گاهی مرادرحزن واندوه فرومی بَرَد. اورابا آن کسی که سرِصدهزارودویست هزارنفراز زن ومرد وپیروجوان دریک شهرستان کلاه می گذارد مقایسه  می کنم . می بینم که این مردزحمتکش به صدهزارتاازآن فریبکاران شیادوعوامفریب می ارزد .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:40  توسط علی اصغر حسامی  | 

تقدیم به معلم خوبم

اردیبهشت ماه ازراه رسیده بود .طبیعت آکنده ازعطرگل های رنگارنگ شده بود .طراوت ازدرودیوارشهرمی بارید. پنجره ی کلاس روبه حیاط وسیع وگشاده ی مدرسه گشوده بود .پرندگان ،سرمست ازحال وهوای بهاری نغمه ی شوق سرداده بودند . شعاع های طلایی وبراق خورشیدهمراه با اکسیژنی که دراردیبهشت روبه فزونی نهاده بودازپنجره ی بازبه درون کلاس هجوم می آوردند ومحیط کلاس رازیبا ودلپسندمی کردند .

معلم بر روی تخته سیاه کلاس حرف به حرف، الفبای عشق رامی نوشت وکودکان رابرای راه پرخوف وخطرزندگی آماده می نمود. زندگی دربهارمعناپیداکرده بود وکلاس درس براین معنامی افزود.

وحالامن برای قدردانی ازتو معلم خوبم درمانده ام .چه هدیه ای به توتقدیم کنم که درخوروشایسته ی توباشد؟ اگردسته گلی به پایت نثارکنم به زودی پژمرده خواهدشد . می دانم که تونیازی به تقویم وقاب عکس وکادو واین جورچیزهانداری .می دانم که توازهمه ی این چیزهادلزده شده ای وهیچ چیزنمی تواندخستگی تورادمی فروبنشاند . پس نگاه کودکانه ومعصومانه ام راپیشکش حضورت می نمایم تابدانی که من همواره بااین نگاهم همراه وهمدم خستگی هایت بوده وخواهم بود .

دوست دارم به عنوان بهترین هدیه ،بهترین های عالم راازخداوندبرای تودرخواست کنم .

پس ای خداوند بزرگ ، معلم عزیزم ــ همو که دریچه ای ازدانایی وخرد برروی دیدگانم گشود ـــ رادرپناه خودازخستگی هاودل آزردگی های روزگاردرامان بداروهرچه راکه دردل آرزومی نمایدبه اوعطاکن .

ای معلم خوبم سلامتــــی وشادکامی ،بهترین آرزوی من برای توست .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 0:45  توسط علی اصغر حسامی  | 

بخشــــــــــــــــــودن

پدرمن ، پیرمردی سفیدپوست بود؛

ومادرم پیرزنی سیاه پوست

اگرتابه حال پیرمردسفیدپوستم رانفرین کرده ام ؛

 نفرین هایم راپس می گیرم

اگرتابه حال مادرسیاه پوستم رانفرین

وآتش جهنم رابرایش آرزوکرده ام ؛

برای این خواسته ی پلیدوشیطانی متاســّـفم ؛

واکنون برایش رفاه وسلامت ونیکبختی می طلبم

پیرمردم درخانه ای بزرگ وزیبا درگذشت ؛

ومادرم درکلبه ای محقــّر

نمی دانم من درکجاچشم ازجهان فروخواهم بست ؛

که نه سفید هستم و نه سیاه .

     (نوشته ی لانگستون هیوز ،ازکتاب اندیشه های ماندگار)

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:22  توسط علی اصغر حسامی  | 

شطرنج دنیا ودل

زندگی شطرنج دنیا ودل است /

قصه ی پررنج صدها مشکل است /

شاه دل کیش هوس ها می شود /

پای اسب آرزوها درگل است /

فیل بخت ما عجب کج می رود /

در سر ِما بس خیال باطل است /

ما نسنجیده پی ِ فرزین او /

غافل ازاین که حریفی قابل است /

مهره های عمر من نیمش برفت /

مهره های او تمامش کامل است ./

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:40  توسط علی اصغر حسامی  | 

تقدیر و تقویم

تقدیر،تقویم انسان های عادی است

وتغییر تدبیرانسان های عالی .........

زندگیتان عاری ازهرتکرار ومملو از تغییرات عالی

و نوروز ،آغاز هر روزتان باد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 0:25  توسط علی اصغر حسامی  | 

نوروزنامه

برچهره ی گل نسیم نوروز خوش است

درصحن چمن روی دل افروزخوش است

از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیزوبه جام باده کن عـزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رُست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار

هرگیاهی که به نوروز نجنبد حطب است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 8:0  توسط علی اصغر حسامی  | 

چند پیامک نوروزی تقدیم به شما

یامقلب قلب من دردست توست

یامحول حال من سرمست توست

کن تو تدبیری که درلیل ونهار

حال قلب ماشودهمچون بهار

****************************

جهان است شادان به پندارنیک ،

زپندارنیک است گفتارنیک ،

چوپنداروگفتارتو نیک شد،

نیاید زتو غیرکردارنیک .

****************************

سیب شود رویتان ،سرخ وسپیدوقشنگ

سبزشودجانتان ،سبزوبلندوکمند

سیرشودکامتان ازکرم کردگار

سکه شودکارتان روزیتان برقرار

ماهی عمرت بودپرحرکت پرتلاش

غم بشودسنجدی رخت ببندد یواش

پر زحلاوت شود چون سمنو زندگی

غرق سعادت شود شیوه ی این بندگی

******************************

لبخند به لب های شماحک بادا

غم های شما هماره اندک بادا

این عیدکه سرشار زلبخند خداست

بروسعت قلبتان مبارک بادا

*****************************

قلمی خواهم ساخت ازنی باغ بهشت

جوهرازشیشه ی ذات

کاغذ ازصفحه ی دل

نورازشمع حیات

تانویسم همه جا :

"روزگارت خوش باد "

*****************************

برایت یک بغل گندم ،دلی خشنودازمردم

برایت یک بغل مریم ،که مست ازمی شوی هردم

برایت قدرت آرش که دشمن را زنی آتش

برایت سفره ای ساده ، حلال وپاک وآماده

برایت یک غزل احساس ،

دوبیتی های عطریاس ،

برایت هرچه خوبی هست ،

صمیمانه دعا کردم .

*****************************

پایان سال شروع به خانه تکانی کردم ،

به خانه ی دل که رسیدم محبتت را برداشتم نه غباری داشت ونه کهنه شده بود .

مهرت جاودانه دردلم خواهد ماند .

*****************************

نوروز 90تااسفندش مثل بادگذشت .

یکی اشتباه کرد یکی جبران ...

یکی گذشت کردویکی کینه به دل گرفت ....

یکی عاشق بودویکی معشوق .....

یکی خندیدویکی گریست.......

یکی بردویکی  خیال کرد برده ......!

یکی ازدست داد ویکی به دست آورد ......

این ها همه نشون می ده هنوز هستیم !

اما چه خوبه وقتی به بودنمون نگاه می کنیم

ازکرده هامون راضی باشیم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 8:55  توسط علی اصغر حسامی  |