فقر و اثرات آن

کتابی هست به اسم «فقر احمق می‌کند»
( اثر مشترک الدار شفیر و سند هیلی مولا ینیتن).
مترجم فارسی: سید امیرحسین میرابوطالبی

منظورش اصلاً توهین نیست. به شکل کلی می‌گوید: وقتی آدم مدام توی کمبود زندگی می‌کند، ذهنش دیگر فضای خالی برای پردازش ندارد. و این درست است!
فقر فقط این نیست که پول نباشد. فقر یعنی هر روز با اضطراب بیدار شوی، مدام حساب کنی چی را نداشته باشی، کدام نیاز را عقب بیاندازی، کجا کوتاه بیای و......
این وضعیت کم‌کم ذهن را فرسوده می‌کند. آدم هنوز باهوش است ، اما توان فکر کردن درست و بلندمدت را از دست می‌دهد. تصمیم‌ها کوتاه‌مدت می‌شوند، واکنش‌ها هیجانی می‌شوند، اشتباه‌ها بیشتر می‌شوند، نه از سر نادانی، بلکه از سر خستگی ذهن.
حالا همین را تصور بفرمایید نه برای یک نفر، بلکه برای یک جامعه. وقتی یک جامعه فقیر است ، یعنی اکثریت مردمش دائم توی وضعیت بقا هستند. همه ی ذهن‌ها پر است، همه عصبی‌ هستند، همه عجله دارند. دیگر حوصله شنیدن حرف پیچیده، بحث طولانی، فکر جمعی باقی نمی‌ماند.
جامعه شروع می‌کند به تصمیم‌های عجولانه، قضاوت‌های سریع، انتخاب‌های ساده‌پسند. این طوری می‌شود که شعار جواب می‌دهد، اما توضیح نه. وعده فوری جذابه، برنامه بلندمدت اما خسته‌کننده است.
این‌جاست که جامعه کم‌کم شبیه یک آدم خسته رفتار می‌کند. آینده را نمی‌بیند، فقط می‌خواهد از امروز رد بشود. این احمق شدن نیست، فرسوده شدن است. فقر، قبل از این که جامعه را بی‌اخلاق یا بی‌فرهنگ کند، عقل جمعی را کوتاه‌برد می‌کند. نتیجه‌اش جامعه‌ای که واکنش هیجانی نشان می‌دهد به‌جای فکر کردن، دعوا می‌کند به‌جای گفت‌وگو،بقا را با عقلانیت اشتباه می‌گیرد.
کتاب دقیقاً همین را می‌گوید: فقر ذهن را اشغال می‌کند، و وقتی ذهن یک جامعه اشغال شد، لازم نیست نادان باشد، همین که نتواند درست فکر کند، کافیست.

۱۴۰۵/۰۶/۱۵
@ghedima

درود 

و جقدر دلم برای فضای اینجا تنگ شده

برای حال و هوای روزهای وبلاگ نویسی و رفقای خوب قدیمی

برای روزهایی که دغدغه مون اول شدن تو کامنتدونی رفقا بود

برای خوندن پستها و کامنت هاتون

کاش می شد برگشت به  سرخوشی اون روزها

 

لطفا از کانال تلگرامی بنده دیدن فرمایید .

با سپاس

ghedima@

 

زندگی با موسیقی در لحظه

تمام دویدن هایت را یک جا جمع می کنی . شب ها و روزها ، حساب وکتاب های لحظه به لحظه ، پریشانی ها ونگرانی هایی که حالا دیگربرایت پشیزی نمی ارزند . همه و همه را یک سومی نهی ودل به قطعه ای موسیقی می سپاری که فشرده ی خاطرات توست . خلاصه ای ازآن چه درسال های بی خبری نوجوانی وجوانی به آن دل سپرده بودی . بعد می فهمی که دنیا ودل نگرانی هایش چندان بهایی برای دل بستن نداشته اند . دل بستن هایی که درنهایت به سفره ای رنگین تریا وسایلی جدیدترختم می شده اند تا زندگی به ظاهرآسوده تری رابرای تو مهیا کنند .

حالا ودراین لحظه آن قطعه موسیقی برای تو همه چیزاست . زیروبم های یک آوازاصیل ازاستادی نام آور درتو غلغله ای می افکند چونان جوش وخروش امواج رودخانه ای که برفرازصخره های میان رود شوق وشورمی افکند و زلالی پنهان درخود را درآیینه ی صاف آسمان صدچندان می کند .

آن چه ازعمرت گذشته درچند لحظه به تصویرکشیده می شود . دنیا با همه ی جلوه های خود پیش چشمت رژه می روند . اما انسان دراین میان گذشته اش را ازدست داده و آینده برای او تعریف ناشده ومبهم است . آن چه دردست اوست اکنون است . با شنیدن آواهایی که ما رانو می کنند اکنون مان را دریابیم . نواهایی که درتاروپود وجودمان پنجه می افکند و دراین میان تلنگری به ما می زنند برای غربال کردن افکارو اندیشه های مان تا دور ریختنی هایشان را دور بریزیم و اندیشه های نوی را جایگزین آن ها کنیم .

 

Image result for ‫موسیقی‬‎

انسان ، عداوت ها ومهرها

Image result for ‫انسان‬‎

اگرچه بدن انسان از دستگاه ها وپیچیدگی های فراوانی ساخته شده که درباره ی آن ها کتاب ها نوشته و سخن ها رانده اند اما بیش ازاین همه می توان درباره ی رفتارها وخصومت ها ودشمنی های این موجود دوپا سخن گفت .

شاید نه من و نه هیچ کس دیگری تعداد کتاب ها وموضوعات نوشته شده درباره ی دستگاه های بدن و عیوب وبیماری ها ودرمان آن ها را نداند چنان چه هیچ کس شمارکتاب های تاریخی که درباره ی جنگ ها ودشمنی ها وکینه ونفرت های فرزندان بشر نوشته شده رانمی داند .

اما آن چه که هست این است که دستگاه های بدن برای کل دوران حیات بشری یکسان اند .  چشم وکلیه وعصب و دستگاه گوارشی که ابن سینا و یا دانشمندان پیش ترازاو درباره ی آن ها سخن گفته اند همانی است که امروزه دردانشگاه ها مورد بحث و دقت وموشکافی قرارمی گیرد و هیچ تفاوتی با گذشته های تاریخی زندگی بشر پیدانکرده اند . اما اختلاف ها ودشمنی ها هر روز رنگ وجلوه ونمود تازه ترونوتری به خود می گیرند . دشمنی هایی که اصلا قابل پیش بینی نیستند وهر روزنوتر وتازه تروبه روزترمی گردند .

سری به گورستان می زنیم . همه بابدن های یکسان درگورهای خودآرمیده اند . دستگاه ها وبافت های نرم آن جسدها که همه درطبیعت وآفرینش یکسان اند درتاروپود خاک حل شده اند . تنها قطعاتی ازاستخوان های پوسیده ازموجودیت آن ها باقی مانده . اگربتوانیم بافت ها وسلول های مغزی آن ها را بازیافت کنیم می توانیم مقدارزیادی ازاطلاعات ، احساسات ، خنده ها ، شادی ها ودشمنی ها را ازمیان آن ها بیرون بکشیم . اطلاعات واحساساتی که شاید سال ها می توان درباره ی آن ها سخن گفت وکتاب ها نوشت .

ماهیت آدم ها چیست ؟ همان هایی که برای به دست آوردن هیچ ، گاهی همه چیزخود را به باد فنا می سپارند . دراین میان اصالت ازآن چیست ؟ چه چیزی درمیان این همه خورد وخواب های بی حاصل وخشم ونفرت وکینه های بی اساس ماندگاراست وبرای ما باقی می ماند ؟

جسم مان که به تلی اززباله بدل گردید . عداوت ها وکینه ها ودشمنی ورزی ها نیز باسلول های خاک یکسان شد. بنابراین ما دراین دنیا به دنبال چه چیزی بودیم و برای چه جسم و روان مان را فرسودیم؟

دراین باره شاید خیلی سخن گفته  و پاسخ این پرسش را داده باشند اما خوب که لابلای سلول های هستی به کاوش بپردازیم ازمیان این همه هیچ ، گل های سرخ مهربانی وعشق ومحبت درپیش دیدگاه مان جلوه می کنند . غزل های شورانگیزمولانا واشعارهمیشه بهاری حافظ وسخنان دل انگیزونغز دیگربزرگان دنیای بشری همچون گلستانی بی خزان زیر پرتوهای زرین آفتاب می درخشند و دلبری وخودنمایی می کنند .

گاهی درنگ کردن برروی امور، دستاوردهای تازه ای برای ما به ارمغان می آورد . بنابراین پسندیده است که گاه مرغ افکارمان را به گوشه وکنار هستی به پرواز درآوریم تا برای مان ازهرگلستانی گلی به سوغات بیاورند و مشام جان مان را از بوی خوش گل ها عطرآگین کنند .

 

تو نیکی می کن ، حدیثی که فراموش شد

 

Image result

 

روزگاری رفتن به عتبات آرزوی چندین وچندساله ی آدم ها بود . گاهی آن قدراین آرزو کشدار وطولانی می شد که همراه با شخص آرزومند با گورهم خانه می گردید . حاجی شدن نصیب هرکسی نمی شد . آدم درآرزوی حاجی شدن می بایست دستش به دهانش می رسید یا حداقل چندسالی زانوی قناعت دربغل می گرفت تا هزینه ی سفر حج خود را تامین می نمود .

در صفحه ی دیگر ازاین کتاب این گونه نوشته شده بود : درهر گذرشیرآبی بود که بعدها جای خود را به آبسردکن های برقی داد . گاهی بعضی ها بنابر نیتی ، آبسردکنی می خریدند ودرجاهای پررفت وآمد نصب می کردند تا آمدو شد کنندگان با نوشیدن جرعه آبی برای بانی آن طلب خیروبرکت کنند .

اگرتکه نانی برگذری می افتاد رهگذران آن را برداشته ودر رخنه ی دیواری می نهادند تا ازپانهادن عابران برروی آن جلوگیری کنند . آب مقدس بود ولبخند برای خود ارزشمند . اگرچه نه همیشه و ازجانب همه کس اما گاهی احوالپرسی گرم وجانانه ای از سوی بعضی ازآدم ها و بعضی ازکهنسالان خستگی را ازجسمت دورمی کرد و تورا دلگرم می نمود که هنوززمین ازآدم های ناب خالی نشده وهنوزهستند انسان هایی که ریشه های انسانی خود را حفظ کرده اند واگر روزی تنها ماندی آن ها همچون پشتوانه ای ازطلا یا شمش هایی از زرّناب درخزانه ی بانک مرکزی تورا یاری وپشتیبانی می کنند .

اما این کتاب برگ دیگری نیز درخود داشت که حالا زمان خواندن آن به ما رسیده بود :

آژانس های مسافرتی برسر هرکوی وخیابان همه روزه و همه هفته مسافران را ازشهرها وآبادی ها به سوی کربلا و اماکن زیارتی دیگرمی برند . کاروان هایی که با اشک وآه وافغان ازمناطق جنگی بازدیدمی کنند . مردمی که شب های احیا تا سپیده دم فردا اشک تمساح  می ریزند و فردا توی بانک حساب وکتاب سپرده های بانکی شان رامی کنند وگاه با سود آن سپرده ها گاوصندوق های پستوی خانه های شان را از طلا وجواهرات آکنده می کنند . حالا دیگر رفتن به عتبات و زیارت اماکن مقدس آن چنان داغ و حسرتی بردل ها نمی نهد  .

Image result

اما دربرگی دیگر ازاین کتاب ، شهرسوخته است . دیگربرسر هرکوی وگذر خبری ازسقاخانه و شیرآب وآبسردکن نیست وتو طلب خیربرای بانیان آبسردکن های نبوده را باید درپشت ویترین ها ویخچال های بلند سوپرمارکت ها جست وجو کنی . حالا دیگرسال تا سال دلت می میرد برای یک احوالپرسی جانانه ازطرف آدمی جا افتاده که ازپشت لبخند دلنشین خود خطاب به تو بگوید سلام جانم . روزخوبی داشته باشی . یا دلت لک می زند برای این که یک آدم خوش مشرب ومعاشرتی برای توخاطره ای آبدارتعریف کند وتو درکف واژه ها وشیوه ی بیان  راوی حیران بمانی تا ازلابلای گلپونه های واژه ها وجمله های آن ، معنای زندگی رابوکنی تا از بوییدن آن به زندگی امیدوارشوی .

حالا تو باید برای یک جرعه آب سرد که جگرت را ازتشنگی یک روزگرم شهریوری در پیاده روی بلواری درشهری بزرگ برهاند وسرحال بیاورد دستت را توی جیبت کنی واز کربلایی حاج نعمت اخمو که گوشه ی بلوار،نبش خیابان بهشت سوپرمارکت دارد یک بطری آب معدنی بخری تا بعد از نوشیدن محتویات آن ، بطری را ازبی حوصلگی همان جا توی پیاده رو رها کنی تا فردا علی الطلوع زحمتی مضاعف برای رفتگران شریف شهرداری دست و پا کرده باشی .

در ورق های پایانی کتاب می رسیم به حاجی های اخمو با فرزندانی ژیگوله که با سبیل های نوک شمشیری و لباس هایی نه چندان مردانه در هیبت یک عروسک ، گوشی هوشمند به دست درخیابان ها وبلوارهای شهر رانندگی می کنند و به هیچ صراط مستقیمی مایل نیستند . اخمو ، لج باز، قانون شکن ، قانون گریز ، آسوده وبی خیال .

آن اعتقادات هرچه که بودو ازهرجا ریشه داشت یک ترمزبود . یک نگاه به ماورا و دنیایی دیگر که به راحتی خدمت رسانی می کرد : پل می ساخت ، سقاخانه بنامی کرد ، مدرسه وحمام وکتابخانه بنیان می نهاد و براین باوربود که :

  " تو نیکی می کن ودردجله انداز // که ایزد دربیابانت دهد باز

وامروز دجله وزاینده رود وکارون روبه خشکی و ویرانی نهاده اند و کسی براین باور نیست که ایزد روزگاری برابربا کاری که برای آسایش خلق کرده اند مزدشان راخواهد داد .

روزگارما چه شد و ما به کجا رسیدیم ؟ این همه حدیث و سخن شریف و این همه حوزه و طلبه ومفسّر و معبّر ما را به چه راهی هدایت نمود و کدام چراغ را فراسوی راهمان برافروخت ؟

پایان این کار و این راه به کجا خواهد رسید و دنیا ودین ما با چه پشتوانه ای تضمین خواهد شد ؟ 

Image result

کاربرد فعل در زبان فارسی !

من می زنم ، من نمی زنم . یعنی من می توانم بزنم یا می توانم نزنم .

تو می خوری ، تو نمی خوری . یعنی تو می توانی بخوری یا می توانی نخوری .

ما می خندیم ، ما نمی خندیم به این معنی که ما اختیارداریم بخندیم یا نخندیم .

براین قیاس هم چنین است فعل های زیر :

می نشینم ، نمی نشینم

می نویسم ، نمی نویسم

می زنم ، نمی زنم

می آیم ، نمی آیم

چنان چه مشهود وقابل درک است دراین فعل ها توانایی وقابلیت انجام دادن کارها وجود دارد . فاعل یا به عبارتی نهادجمله مختاراست فعلی را انجام بدهد یا ازخیرانجام دادن آن بگذرد .

براین قیاس می رسیم به فعل یا مصدر نگاه کردن . شما می توانید یعنی این اختیار رادارید که هنگامی که یک منظره رامی بینید به آن نگاه کنید ویا ازخیر دیدنش درگذرید و نگاه نکنید . این اختیارشماست .

با این توضیح وتفسیرمی رسیم به موضوعاتی هم چون حجاب ، دوچرخه سواری بانوان درمعابرعمومی ، آرایش ظاهرافراد و ازاین قبیل موارد .

عزیزم که با دیدن تارموی زنی یا دوچرخه سواری بانویی رگ غیرتت بیرون می زند ؛ شما می توانی با دیدن چنین صحنه هایی چشم هایت را ببندی و ازکنارآن به راحتی بگذری . کاری که خیلی از مردم دراین باره می کنند . داستان ومشکل ازآنجا آغازمی شود که وقتی چشمان مبارک شما به ساق پای بانویی یا زلف های او می افتد مردمک چشم هایت را به روی آن جایگاه  ، گردکرده و ثابت نگه می داری و امروز و امشب و فرداو فرداشب های دیگر را با پیش چشم آوردن آن صحنه ها طی می کنی .

خــُـب ، نکن دوست عزیز . چشم هایت را ببند از راه دیگربرو تا فریاد وااسفا و وامصیبتای تو گوش فلک را ندَرَد . پس این فعل های منفی برای چه ساخته شده اند؟

می گویی نه ؟ چند روز یا چند هفته یا برای یک ماه با چنین مسائلی این گونه همراه شو و در آخر نتیجه اش رابرای ما هم بگو .

قرار نیست که همه رقاصکان ساز جنابعالی شوند .

سخت مشتاقیم تا حاصل دیدن ها و ندیدن هایت را برای مان بازگوکنی .

خدا هنوز بیدار است .

 

اما خدا نخوابیده است و خواب را بر او پسندیده نیست . او از غفلت بری است و ناکامی و درماندگی را بر رعایای خویش نمی پسندد .

ومن چند روزی است دراین موضوع می اندیشم . خداوند خواب نیست . اواز غفلت دوراست و برای مردم تحت فرمانروایی اش بد نمی خواهد .

اما دیری است از خشکیدن رودخانه و ته کشیدن منابع آب سخن فراوان است . رودخانه خشکیده ، چشمه ها ته کشیده و آسمان درهای خود را به روی مردم سرزمینم بسته است .

خدایا تو نخوابیده ای و غفلت تو را دربرنگرفته و نخواهد گرفت . تو بد بندگانت را نمی خواهی . برما مپسند که کودکان مان لب تشنه بمانند و بزرگسالان مان از فرط بی آبی کام شان خشک و ازگفتن ذکر تو عاجز شوند .

خدایا برما مخواه که گوسفندان مان ازبی آبی بر ساحل خشکیده ی رود جان بسپارند و شالیزارهای مان به مشتی علف سوخته تبدیل شوند .

برما مپسند که زمین چون دوزخی آتش بار گرمای خود را به سر وروی ما بپاشد و ترحم را ازما بازگیرد .

این روزها از خشک شدن سرزمین ما درسال های فرارو سخن فراوان است . اما برای ما که چشم به رحمت و مرحمت و بزرگواری تو داریم این سخنان چندان جایگاهی ندارد . اگر می گویند رودخانه ها و چشمه ها خواهند خشکید اما من براین باورم که چشمه ی رحمت تو هم چنان جوشان باقی خواهد ماند .

آیا چگونه می توان تصور کردکه کودکی بر ساحل تفدیده ی رود از تشنگی جان بسپارد و تو تماشایش کنی ؟ چگونه می توان تصور کرد درختان و گیاهان درآتش خشکسالی بسوزند و تو نظاره گر آن باشی و دراین باره تدبیری نکنی ؟

نه از هرکس و از هرجا که بتوان روی برتافت از رحمت تو روی برنخواهم تافت که تو سرچشمه ی فیض و عطا وبخششی .

برمامپسند بی آبی و خشکسالی را . اگرچه در خشکسال بی رحمی نسبت به هم نوعان مان می سوزیم و چاره به جایی نمی بریم .

از سنگ آتش زنه تا آتش دل

 

هنوز  بشر آتش را کشف نکرده بود . او همه چیز را خام می خورد و به خام خواری خود عادت کرده بود . تا کم کم بر اثر جرقه های حاصل از برخورد سم اسب ها به صخره ها و سنگ ها ، انبارهای علوفه و بوته زارهای خشکیده آتش گرفت و همه چیز در آتش سوخت و کباب شد .

بوی حبوبات و احشام درآتش بریان شده به مذاق انسان خوش آمد و تصمیم گرفت خود آتش برافروزد و گوشت حیوانات را درآن کباب کرده و ازآن استفاده کند .

اما او کم کم آموخت که آتش تنها براثر جرقه به وجود نمی آید . گاهی ممکن است انسان با دیدن یک منظره وجودش به آتش کشیده شود . یا بعضی وقت ها شنیدن یک موسیقی همچون سنگ آتش زنه و چخماق بر خرمن جان آدمی شرر بیفکند و به آنی و چشم بر هم زدنی خرمن وجود اوراخاکسترکند.

درست است . آتش کاربردهای فراوانی دارد . حالا ما هم گاهی مجمر دل مان را به شنیدن موسیقی دلخواهمان به آتش می کشیم و جگرهای مان را درآن بریان می کنیم و از شنیدن جزّوجز چکیدن آب آن بر روی آتش سرخوش می شویم .

حالا ما فهمیده ایم که دل نباید خام بماند . حالا ما دریافته ایم که دل ، مجمر وآتشدانی است که اگر خام و خاموش بماند حاصلی درآن عمل نمی آید . گاهی هم باید آن قدر درآن مجمر آتش انداخت تا ظرف وجود آدمی به جوشش درآید . آن قدر که هرچه خامی و ناپختگی درآن هست از حالت خامی به درآید و پخته شود .

برایت دلی چون مجمر آرزومندم تا صدای غلغل و جوشش ظرف وجودت در آن ، تو را به بودنت دلخوش کند و به زندگانی ات معنا ببخشد . چنان چه در هرآن چه پیرامون توست معنایی ببینی از آب و درخت و آدم و مور و آسمان .

دلت آسمانی وکانون وجودت گرم وجوشان و شعله ور از عشق ناب وحقیقی باد !

 

 

 

 

 

فقر ، آتشی پنهان

زنی است سیاه چرده و آفتاب سوخته  . رو به پیری دارد . با چند جفت جوراب که در دست دارد وارد فروشگاه می شود واز صاحب فروشگاه می خواهد تا از او جوراب بخرد .

فروشنده درحالی که از خریدجوراب اکراه دارد از کاروزندگی اش می پرسد . کم کم درد دلش بازمی شود . اهل روستاهای نیشابوراست . لهجه اش بوی خراسان و گندمزارهایی رامی دهند که حالا دیگر نیستند . پیشه شان کشاورزی است که به سبب خشکیدن چاه ها وقنات ها آن را رها کرده و درگوشه و کنار پراکنده شده اند .

درسال هایی نه چندان دور که آب های زیرزمینی فراوان بود کشتزارهای گندم وصیفی جات شان نیز برپا بود و نانی درسفره داشتند . هنگامی که عفریت بدنهاد خشکسالی به همراه سپاهیان خون ریز گرانی و دروغ وفساد موجود در دیگر جاهای این سرزمین به دیارشان تاخت همان یک لقمه نان را نیز ازسفره ی شان ربود .

حالا او زنی تنهاست با پیرمردشوهری ازکارافتاده که درشهری دور ، درولایتی به غربت افتاده است . بچه هایش همان جا در شهر آبا واجدادی شان به کار فروشندگی مشغول اند تا تکه نانی اندک برسر سفره داشته باشند .

فروشنده اما از خریدن جوراب از او سر بازمی زند . زن دمغ است . آثار پریشانی در چهره اش هویداست . صدایش می لرزد وارتعاش آن برآستانه ی گوش ها می نشیند . کم مانده تا بگرید .

ولایت آفتاب ، سرزمین خورشید ، خراسان که حکیم طوسش اعتبار و آبرویی برای سرزمین آریایی و تاریخ چندین هزارساله ی آن است حالا با چشمان خود می بیند که فرزندانش ، پیرمردان و پیرزنانش برای لقمه ای نان به دریوزه افتاده اند . اعتبار ایرانی ، اعتبار آبا واجدادی مردان وزنان آبرومندی که با سربلندی دراین دیار زیسته اند حالا به جایی رسیده  که به دست آوردن لقمه ای نان برای ساکنینش تبدیل به یک آرزو شده است .

اما خراسان ، سرزمین آفتاب با دشت های فراخ وکشتزارهای پهناور ، کرمان و سیستان و هرمزگان ، یزد وسپاهان ، اهواز وکردستان و آذربایجان و مازندران ، این مردمان آبرومند کهن سرزمین آریایی که یکتاپرستی شان دراعماق تاریخ شهره ی آفاق است را چه پیش آمد که به چنان سرنوشت شومی دچار گشتند ؟ سرزمینی که در روزگار اعراب بادیه نشین برای خود حکومت وتاج تخت و تمدنی  داشته است .

همان یکتاپرستانی که پیش از ظهور ادیان بزرگ بر روی کره ی زمین خداپرست بودند . خداوندی که هنوز همان خداوند ده ها و صدهاهزار سال پیش است و در دهندگی و باشندگی و صفا و پادشاهی یکتاست . اوست که نظاره گر کارهای ما در روزگاران و دوره های گوناگون است .

آن چه بر سرما آمده نه بر گردن این وآن و عوامل بیرونی بلکه بر گردن خود ماست . ما خودمان با خودمان بد کردیم . ما تاریخ مان و سرگذشت پدران مان را فراموش کردیم و چنگ در ریسمان نفاق زدیم . به جای یکدلی و همدلی و وحدت هر یک  به سویی رفتیم و با ساختن جوک های قومیتی و تاختن به هم میهنانمان پشت همدیگر را خالی کردیم و میدان را بازگذاشتیم تا دشمنان رنگارنگ از بیرون ودرون بر ما بتازند و نان مان را از سفره های مان به یغما ببرند .

و من امروز دلم به حال آن کودک سیستانی و آن پیرزن خراسانی و آن دانش آموز مازنی می سوزد که هستی و بود و نبودشان تنها در گرو لقمه ای نان است . نان که رفت فرهنگ و ایمان و باور هم از زندگی انسان بیرون می رود .

امروز ما به یک همدلی و هم اندیشی و دوستی یکپارچه نیازمندیم تا نان و نام و فرهنگ و باورهای برباد رفته ی مان را بازیابیم و احیا کنیم .

 

اندر مناقب حاجی و فرزندانش !

 

 

حاجی این مردمومن وانقلابی همین که اوضاع را بلبشو وقاراشمیش دید بیل وکلنگش را برداشت وبه سمت زمین های بیرون ازآبادی حمله برد . چند روزی بود که اوضاع درهم برهم شده بود و هرکس ازراه می رسید و هرچه درتوانش بود ازآن زمین ها را می گرفت وتصاحب می نمود . از دویست متر وچهارصدمتر تاهزارمتر وچندهزارمتر . این کار چنان باشور وحرارت انجام می شد که تماشایی بود تا جایی که یکی از حجاج پاک نیت که درشرف وانسانیت مثال زدنی بود درحالی که دستگاه شخم زنی راپشت تراکتورش بسته بود ازراه رسید و آسوده وبی خیال یک خط دور زمین های بیابان انداخت . چند جای آن زمین چندهکتاری را بامیخ های بزرگ چوبی علامت گذاری کرد و چند نفر را هم همان جا به عنوان شاهد وگواه شفاهی تعیین نمود تا در روزمبادا به مالکیت او بر سر زمین های علامت گذاری شده شهادت بدهند .

 

حالا پس از گذشت سال ها حاجی وفرزندان او صاحب چندین دستگاه ساختمان مسکونی وتجاری درزمین های یاد شده هستند  که ارزش هریک ازآن ها سر به فلک می گذارد . فرزندان او همانند خودش پاک و ساده وبی آلایش  به زندگی ساده ی خود مشغول اند . هرگز نمازشان درمسجد ترک نمی شود چرا که عبادت خدا در مغزاستخوان شان ریشه دوانده . عاشورا و رمضان و اعیاد مذهبی و مناسبت های گوناگون دیگردست دردست نمازگزاران مسجد را پاکیزه می کنند تا دل های مومنین و مومنات را ازاین راه شاد وخرسند نمایند . اگرچه درگوشه وکنارشهر افراد نیازمند و درمانده ای هم بودند که درآن گیرودار زمین بگیری یک وجب زمین نصیب شان نشد اما حاجی هم چنان درآباد ساختن مسجد و شادمانی دل ها دستی دارد .

 

هنوز صدای اذان ازبلندگوی مسجد برنیامده حاجی به همراه فرزندانش  که حالا دیگرخود را  وقف مسجد نموده اند با آستین های آویزان ودکمه های کنده و کفش های پاشنه خوابیده به سوی مسجد می شتابند تا به اقامه ی نماز اول وقت بپردازند .

خداوند سعی وتلاش این مردان نیک را افزون کند چنان چه سایه ایشان هم چنان برسر اهالی مستدام بماند .

به راستی که امید درماندگان وبیچارگان بعد از خدای بزرگ به چنین مردانی است که با همت و غیرت خود مساجد را آباد می کنند وستون و تکیه گاه درماندگان جامعه هم ایناند !

 

درد دل یا گپی دوستانه

 

ما می خواستیم درد دل ها ی مان را بنویسیم دیدیم مثنوی هفتادمن کاغذمی شود . تصمیم گرفتیم کم وخلاصه بنویسیم . کم بگوییم وگزیده شاید ازکم گفتن مان جهان پربشود .

اول آمدیم سراغ یارانه . دیدیم این یارانه هم کم از دست انداختن ملت نیست . تازه یک مشت آدم نشسته اند تا آن یاروبیاید ویارانه شان رادویست وپنجاه هزارتومان بکند تا زندگی شان به شود . زهی خیال باطل .

درباره ی خرجی و گرانی هم خیلی حرف و سخن بود اما دیدیم این هم مثل یارانه به سیاست راه پیدامی کند ازخیرش گذشتیم .

آمدیم سراغ آب رودخانه . خبر رسید که شلتوک های تازه کاشته شده براثربی آبی خشکیده اند . آمدیم حرفی بزنیم یکی ابروجنباند و اشاره به گونی کرد . نمی دانم آب رودخانه دیگر چه ربطی به گونی دارد . شاید هم منظورش این بوده که رعیت ها با گونی آب را به پای بوته های شلتوک خشکیده برسانند . این کار هم که محال است . اما ابروجنباندن دیگر چه ربطی به آبرسانی با گونی می توانست داشته باشد ؟

بعد رفتیم سراغ آلودگی هوا . چند روزی بود بدجور سرفه امان مان را بریده بود . یک لایه ی سیاهی همه ی زندگی مان را پوشانده بود . آمدیم حرفی از آلودگی کارخانه بزنیم گفتند : هیس ! درباره ی آلودگی کارخانه حرف نزن مگر نمی دانی به خط قرمز نزدیک شده ای . ما هم هیچ نگفتیم وزبان درنیام کشیدیم .

آمدیم سراغ ریزگردها . یعنی همان ذرات معلق در هوا که معلوم نیست ازکجا پیدایشان می شود . همان هایی که گاه مثل یک پرده جلو تابش خورشید رامی گیرند و به آفتاب رنگ می زنند . گفتند مبادا دراین باره حرفی بزنی . زیپ دهانت را محکم بکش . این غبارها تبرک ازآستان مقدس عتبات عالیاتند ! هی پیش آمدیم و پیش آمدیم دیدیم ماشاالله ماشاالله توی این سرزمین همه چیز متبرک ومقدس است . تنها ایرادی که هست این است که آب رودخانه که همین چندسال پیش شتر را درون خودمی غلتاند خشک شده . زمین های مان ازبی آبی ترک برداشته وگرد وغبار وآلودگی تا خرخره مان را درنوردیده و ما مجبوریم این بیچارگی ها را به دید نعمت نگاه کنیم .

بعد آمدیم سراغ حقوق کارگر وکارمند و بازنشسته و فلان وبهمان . گفتند همین که این گروه آدم درامنیت به سرمی برند خودش نعمتی است آن ها دیگر چه می خواهند ؟ بروید خوش باشید و دعا کنید که پشت دیوار زرادخانه های پر وپیمان درامان هستید . دیگر نان برای چه می خواهید ؟

ازآینده ی فرزاندان مان پرسیدیم . ازکار ومسکن وزندگی . گفتند عجب آدمی هستی ؟ مگر آدم چقدرباید متوقع باشد که این همه چانه زنی کند .

دیدیم الحق والانصاف همه چیزخوب است وهمه ی کارها روبراه . فقط یک آدم پایه و سردماغ می خواهد که سماورش را آتش کند و بنشیند برای خودش صفا کند .

گویا بهشت موعود همین جا بودو ما نمی دانستیم . حالا دیگر به آن چیزهایی که در اطراف مان می بینیم ومی شنویم و حس می کنیم باید شک کنیم . این چشم و گوش و احساسات ما هستند که به ما دروغ می گویند والاّ بحمدالله  رودخانه پرآب است وهوا صاف وحقوق ها روبراه و همه چیز ارزان .

آدم بد بین و ناسپاسی هستی اگر بخواهی این گونه همه چیز را ناصاف وخدشه دار ببینی .

بنابراین زبان را غلاف کردیم و رفتیم برای خودمان به همراه غلغل دلنشین سماور زندگی کنیم . این چهار روز زندگی در این دنیا ارزش این همه بدبینی و رنجش و غرولند کردن را ندارد !

 

بازگشتی دوباره

دیرزمانی است در تلگرام مطلب می خوانم وکمتر ، مطلب می گذارم . روزگاری گاه که دلم درهوای نوشتن به تپش می افتاد قلم دردست می گرفتم وبر سپیدی سینه ی کاغذسطری می نگاشتم . گاه درکنار آن عکسی ازمجله ای یا کارت پستالی به پیوست می نشاندم . رنگ و خط و کلمه و تصویر وجمله ها مرا به حال وهوای دلخواهم راه می نمود تا دل بسپارم و سبک شوم .

این ها گذشت ودل در نگارش دروبلاگ سپردم . عکس ها ومنظره های دل انگیز اینترنتی حالم راخوش می نمود واز سنگینی ناراحتی هایم می کاست .

اما امروز وفور مطلب درتلگرام و واتساپ و غیره وغیره دیگرمجالی به من نمی دهد تا چیزی بنویسم . چراکه تنها پرسه زدنی سرسری و گذرا درتلگرام آن چنان فرصت را برآدم تنگ می کند که دیگر قلم برسطح کاغذپیش نمی رود و کمیت قلم درپهنه ی سطرها و صفحه ها می لنگد .

اما امروز هوس کرده ام دستی به سرو روی شبستان خیالم بکشم . کف آن را جارویی بزنم و آبی بپاشم وغباراز سر وروی طاق و طاقچه و در وپنجره ی آن بروبم و پاک کنم . شمعدانی های تازه آب خورده را درایوانچه ی اش ردیف بچینم و شب های پاکیزه ی بهاری را به تماشای آسمان و ستارگان زیبای آن بنشینم و شما را در این شب نشینی دعوت و مهمان کنم .

دلم می خواهد دوباره بنویسم  و دوباره با شما حرف بزنم . اما نه همچون در تلگرام و واتساپ زیاده گویی کنم . آن جا گاه آن قدر سخن فراوان است که آدم از خواندن وشنیدن شان دلزده می شود .

می خواهم بگویم اما بیشتر بخوانم و بشنوم و به تماشای چهره ی دوست داشتنی دوستان دیرینه بنشینم .

دراین بهار طرب افزا و دل انگیز که کم از مینوی ایزدی ندارد شادی و شادمانی را با نسیم همراه می کنم تا سرخوشی را میهمان خانه های تان کنم .

شاد باشید و روزگارتان سرشار ازشادمانی باد .