
روزگاری رفتن به عتبات آرزوی چندین وچندساله ی آدم ها بود . گاهی آن قدراین آرزو کشدار وطولانی می شد که همراه با شخص آرزومند با گورهم خانه می گردید . حاجی شدن نصیب هرکسی نمی شد . آدم درآرزوی حاجی شدن می بایست دستش به دهانش می رسید یا حداقل چندسالی زانوی قناعت دربغل می گرفت تا هزینه ی سفر حج خود را تامین می نمود .
در صفحه ی دیگر ازاین کتاب این گونه نوشته شده بود : درهر گذرشیرآبی بود که بعدها جای خود را به آبسردکن های برقی داد . گاهی بعضی ها بنابر نیتی ، آبسردکنی می خریدند ودرجاهای پررفت وآمد نصب می کردند تا آمدو شد کنندگان با نوشیدن جرعه آبی برای بانی آن طلب خیروبرکت کنند .
اگرتکه نانی برگذری می افتاد رهگذران آن را برداشته ودر رخنه ی دیواری می نهادند تا ازپانهادن عابران برروی آن جلوگیری کنند . آب مقدس بود ولبخند برای خود ارزشمند . اگرچه نه همیشه و ازجانب همه کس اما گاهی احوالپرسی گرم وجانانه ای از سوی بعضی ازآدم ها و بعضی ازکهنسالان خستگی را ازجسمت دورمی کرد و تورا دلگرم می نمود که هنوززمین ازآدم های ناب خالی نشده وهنوزهستند انسان هایی که ریشه های انسانی خود را حفظ کرده اند واگر روزی تنها ماندی آن ها همچون پشتوانه ای ازطلا یا شمش هایی از زرّناب درخزانه ی بانک مرکزی تورا یاری وپشتیبانی می کنند .
اما این کتاب برگ دیگری نیز درخود داشت که حالا زمان خواندن آن به ما رسیده بود :
آژانس های مسافرتی برسر هرکوی وخیابان همه روزه و همه هفته مسافران را ازشهرها وآبادی ها به سوی کربلا و اماکن زیارتی دیگرمی برند . کاروان هایی که با اشک وآه وافغان ازمناطق جنگی بازدیدمی کنند . مردمی که شب های احیا تا سپیده دم فردا اشک تمساح می ریزند و فردا توی بانک حساب وکتاب سپرده های بانکی شان رامی کنند وگاه با سود آن سپرده ها گاوصندوق های پستوی خانه های شان را از طلا وجواهرات آکنده می کنند . حالا دیگر رفتن به عتبات و زیارت اماکن مقدس آن چنان داغ و حسرتی بردل ها نمی نهد .

اما دربرگی دیگر ازاین کتاب ، شهرسوخته است . دیگربرسر هرکوی وگذر خبری ازسقاخانه و شیرآب وآبسردکن نیست وتو طلب خیربرای بانیان آبسردکن های نبوده را باید درپشت ویترین ها ویخچال های بلند سوپرمارکت ها جست وجو کنی . حالا دیگرسال تا سال دلت می میرد برای یک احوالپرسی جانانه ازطرف آدمی جا افتاده که ازپشت لبخند دلنشین خود خطاب به تو بگوید سلام جانم . روزخوبی داشته باشی . یا دلت لک می زند برای این که یک آدم خوش مشرب ومعاشرتی برای توخاطره ای آبدارتعریف کند وتو درکف واژه ها وشیوه ی بیان راوی حیران بمانی تا ازلابلای گلپونه های واژه ها وجمله های آن ، معنای زندگی رابوکنی تا از بوییدن آن به زندگی امیدوارشوی .
حالا تو باید برای یک جرعه آب سرد که جگرت را ازتشنگی یک روزگرم شهریوری در پیاده روی بلواری درشهری بزرگ برهاند وسرحال بیاورد دستت را توی جیبت کنی واز کربلایی حاج نعمت اخمو که گوشه ی بلوار،نبش خیابان بهشت سوپرمارکت دارد یک بطری آب معدنی بخری تا بعد از نوشیدن محتویات آن ، بطری را ازبی حوصلگی همان جا توی پیاده رو رها کنی تا فردا علی الطلوع زحمتی مضاعف برای رفتگران شریف شهرداری دست و پا کرده باشی .
در ورق های پایانی کتاب می رسیم به حاجی های اخمو با فرزندانی ژیگوله که با سبیل های نوک شمشیری و لباس هایی نه چندان مردانه در هیبت یک عروسک ، گوشی هوشمند به دست درخیابان ها وبلوارهای شهر رانندگی می کنند و به هیچ صراط مستقیمی مایل نیستند . اخمو ، لج باز، قانون شکن ، قانون گریز ، آسوده وبی خیال .
آن اعتقادات هرچه که بودو ازهرجا ریشه داشت یک ترمزبود . یک نگاه به ماورا و دنیایی دیگر که به راحتی خدمت رسانی می کرد : پل می ساخت ، سقاخانه بنامی کرد ، مدرسه وحمام وکتابخانه بنیان می نهاد و براین باوربود که :
" تو نیکی می کن ودردجله انداز // که ایزد دربیابانت دهد باز
وامروز دجله وزاینده رود وکارون روبه خشکی و ویرانی نهاده اند و کسی براین باور نیست که ایزد روزگاری برابربا کاری که برای آسایش خلق کرده اند مزدشان راخواهد داد .
روزگارما چه شد و ما به کجا رسیدیم ؟ این همه حدیث و سخن شریف و این همه حوزه و طلبه ومفسّر و معبّر ما را به چه راهی هدایت نمود و کدام چراغ را فراسوی راهمان برافروخت ؟
پایان این کار و این راه به کجا خواهد رسید و دنیا ودین ما با چه پشتوانه ای تضمین خواهد شد ؟
